close
چت روم
داستان جدید،،داستان کوتاداستان
ads
ads
ads

داستان وعده پادشاه و از پای درآمدن نگهبان

  • مدیر سایت
  • شنبه 18 مهر 1394 ، 11:43
  • 556
دسته بندی : داستان ، داستان آموزنده ،
Image Post !

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت: من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه